دکلمه باران که شدی
در دل شب وقت سحر یاد تو
سجده کنم گریه کنم نزد تو
نزد تو گویم همه دردم خدا
چون که تو درمون منی ده شفا
ای که تو آرامش قلب منی
شاد شوم شاد شوم مهتری
هر شبُ هر روز بگم ذکر تو
چون که امیدم به تو نیس غیر تو
جز تو خدا نیس کسی یاورم
هست خدایم همه ی باورم
چه می خواهی از این دنیای فانی
چه می دانی از آن دنیای باقی
اگر دنیا تو خواهی ماندنی نیست
نمی مانی در این دنیای فانی
در این عالم که آدم رفتنی هست
به خود بنگر که اکنون در چه حالی
تو مهمانی در اینجا چند روزی
بکن خوبی بکن ترک حرامی
کنی اجرا تو گر حکم هدایت
شوی مقبول درگاه الهی
که گر زاهد سوی عارف خدا را
بدانی عاقبت تو رستگاری
از این شدّت عاشقی شاعرم
که هر لحظه کرد کند عاشقم
اگر من گناهی شوم مرتکب
و بخشش بخواهم بشم منقلب
همانی که بخشی گناهی ز ما
خدایا من از تو نمیشم جدا
کبیری رحیمی غفوری غنی
پریشان نباشم که هستی ولیّ
و دانم که مانم در این عاشقی
کند فضل ایزد مرا متقیّ